من و نازلی

بله، شب هایی هم مثل امشب در زندگی وجود دارد فرزندم که تمام خوشى برگزارى جشن تولد سوپرایز براى مردادماهی ات به خاطر یک اردیبهشتى دود می شود می رود هوا، و تو می مانى و آرزوى اینکه کاش چشم هام را رو هم بگذارم و روز بعد از تولد بازشان کنم.

صبر فرزندم، صبر و ایمان به نیرویى وراى همه آدم هاى اطرافت.

بالاخره تمام مى شود.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 91 ،

برای دو نفری که با سرچ گوگل به اینجا رسیدند، اگر الان هم اینجا را میخوانند:


اول، سی دی فروشی های خیلی بزرگ اصفهان، راستش یک سی دی فروشی هست در خیابان چهارباغ خواجو، اسمش یادم نیست ولی میانه های خیابان است و مغازه ی بزرگی است. فیلم های مجاز سال های دور و نزدیک را میشود توش پیدا کرد و فروشنده ی خوبی دارد.

سی دی فیلم های خاص و غیره را هم فکر کنم از مغازه های زیرزمین پاساژ چهارباغ بشود پیدا کرد.



دوم، دلم میخاد تو یه جاده تاریک برم فقط برم، روزهاست میخواهم با این دوستی که این جمله را در گوگل سرچ کرده صحبت کنم. مثلا بهش بگویم رفتی؟ تو یه جاده تاریک؟ دلم میخواهد بهش بگویم دمت گرم با این جمله ات که بار اولی که دیدمش تنم را لرزاند. شاید چون آرزوی خودم هم بود، و گوگلِ باهوشِ دوست داشتنی ربطش داده بود به وبلاگ من.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 99 ،
2015-08-11

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 100 ،

حالا مطمئنم یک روز در آینده یکی از قرارهایم را دم یک ایستگاه آتش نشانی خواهم گذاشت. بیرونش، مشرف به حیاط که مردهای آتش نشان بازی میکنند، والیبال مثلا. و یکهو از اتاقک نگهبانی صدای زنگ می آید و همه شان جوری به جنب و جوش می افتدند انگار مهم ترین واقعه روی زمین رخ داده است. بعد یکی شان، جوان ترینشان شاید به سرعت خودش را به بی سیم می رساند و ما دو نفر همان زمان از کنار نرده های اتاقک نگهبانی رد می شویم و به توافق می رسیم که آتش نشان ها را باید خیلی بیشتر از دکترها دوست داشت.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 94 ،
2015-08-13

انگار یک نفر یک سیخ داغ فرو میکند توی شکمم و من هنوز جان سخت تر از قبل به خودم وعده روز بعد از تولد را میدهم.

تا آن روز اگر زنده ماندم که هیچ، اگر نه به فرزندانم بگویید قرار بود یک بهمن ماهی عاشق پدرتان شوم و شما سه یا چهارتا پسر بچه ی تخس باشید.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 100 ،

یکی به لی‎لی نیک‎زاد بگوید لطفا «باز» بنویسد.


این خط بالا را الان دیدم لیلی در وبلاگش نوشته، یکی این که آمدم بگویم خواندن این همه پست نخوانده از وبلاگ لیلی، امروز با این آهنگِ سیروان خسروی چقدر غنیمت بود در این روزهایم.

و یکی دیگر اینکه براى هزارمین بار تاکید کنم چقدر داشتن مینا، دوستى باهاش و اصفهان گردى هامان برایم حتا تا ته دنیا کافی است که هر لحظه اش را به یاد بیاورم و لبخند بزنم از تک تک ثانیه های با مینا بودن. لی لی نیکزادِ دوست داشتنی من، دلم به قدر تمام خوشی آخرین باری که با هم میدان امام بودیم برایت تنگ است.



پ. ن. یادم باشد، یک روز برایتان حال این روزهایم را تعریف کنم تا همه مان ایمان بیاوریم قصه رمان های عاشقانه عامه پسند خیلی هم دور از زندگى هامان نیست.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 101 ،
2015-08-14

فقط خواستم اینجا هم گفته باشم که فکر میکنم تو بهترین، پاک ترین و مقدس ترین کسی هستی که تا به حال عاشقش شده ام، هر چند او اعتقاد داشته باشد من از تو در ذهنم یک بت ساخته ام.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 101 ،

نمیدانم چرا این قدر سمج ام در شنیدن یا خواندن از کتابفروشی ها:

http://sepehrdad.blog.ir/1394/05/24/باستیان-بالتازار-بوکس



پ. ن. امروز، روزِ بعد از تولد است. نه تنها زنده ام بلکه اگر جالب باشد برایتان اینقدر دیدم به دنیا و آدم هاش عوض شده که سر فرصت بشینم از تجربه بیست و چهارسالگی ام بنویسم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 97 ،

مسیح، سال ها بعد یادم بینداز وقتی تو ازدواج کرده بودی و من بچه داشتم، یک روز دو نفری بشینیم جایی و من برایت از روزهای تولد بیست سالگی ات بگویم. یادم بنداز فقط صرف درددل بهت بگویم چه روزها و ثانیه هایی را از سر گذرانده ام. آن وقت می توانم معنی دقیق خون دل خوردن را بهت نشان دهم. این که سال ها بعد حس این روزهای من مضحک و بیهوده خواهد بود درست، ولی باید یک روز برات بگویم به خاطر تو روزهایی را سپری کردم که هیچ چیز در نظرم خنده دار نبود مگر اشتباهم در اعتماد به آدمی که می شناختیم و اشتباه بعدیم در دل بستن به او و رابطه هایی که قصه ام را شبیه رمان های عاشقانه کرده بود. یادم بینداز سال ها بعد شبی بشینیم کنار هم و من فقط بخندم و بهت بگویم تولد بیست سالگی ات را به خاطر داری؟ آن روزها، تا آن سن، از بدترین روزهای زندگیم بودند که مجبور بودم به خاطرت صبر کنم و بگذارم تمام برنامه ریزی ها درست پیش بروند تا روزی که تو را غافل گیر کنیم و من برای آخرین بار به چهره بچه ها نگاه کنم و فکر کنم چقدر ضعیف و جان سختم. مسیح یادت هست؟


+اینها را چند روز قبل برایت نوشتم که یادم نیست چه روزی بود ولی مطمئنم قبل از بعدازظهر جمعه بود. توی کافه که نشسته بودیم، من حواسم پی کوچه ی سنگ فرش بود و در قدیمی خانه ای روبروی کافه و دو سکوی کناری اش. درِ کافه که باز شد خیال کردم دنیا به همین سادگی می تواند روی سر آدم خراب شود و بعدازظهر جمعه را تبدیل کند به شبی یخ زده و نفرین شده. همان وقت برای مریم نوشتم حس آن روز در خانه مان را می خرم که بغلت کردم و زار زار گریه کردیم. پرسیدم کجایی و این یعنی حاضر بودم او به جمعمان بپیوندد ولی من آنجا نباشم.

فکر می کردم روز تولدت غم انگیز ترین خاطره ی پیش رویم خواهد بود. توان رویارویی باهاش را نداشتم و دلم گرفته بود. شاید این را تا به حال تجربه نکرده باشی اما روزهایی در زندگی آدم هست که خیال می کند دنیا تا همین جا هم زیادی است. روزهایی هست که نفس آدم تنگ است و حرف هایی که ته دل می ماند و هیچ وقت به زبان آورده نمی شود. به ایمان نگفته ام، ولی او ناجی من در آن شام جمعه ای بود که پیاده از کافه زدیم بیرون. فقط یک جمله همین انگار کافی بود که من به خودم بیایم و بدانم در زندگی ام دچار اشتباهاتی شده ام که هیچ وقت ندیدمشان.

«به هر حال خیال پردازی های اینچنینی ما رو از مواجهه با دنیای حقیقی و پذیرش عیوب آدم های واقعی باز می داره.»، این را امروز در وبلاگی لبخندهای احمقانه یک زن خواندم. من دچار این حالت بودم. شبی که جرئت و حقیقت بازی کردیم و ایکس پرسید تا به حال عاشق شده ای، بعد از جوابم منتظر بودم یکیتان بپرسد ماجرای عاشقانه ی من چه بوده و فکر می کردم چطور باید از تعریف کردنش سر باز زنم. برایت نگفته ام و تو نمی دانی، من کسی را دوست داشتم که خیال بود. بعد خیالِ او که با حبابهای رنگی متروی تهران به سرم هجوم آورد باعث شد به اولین آدم سر راهم اعتماد کنم. من خالی بودم و فکر می کردم او مثل رویای حباب های رنگی خوب و یک رنگ است. این ها را بعدها برایت خواهم گفت که بزرگتر و عاقلتر شده ای و می دانی به زندگی چطور باید نگاه کرد. شاید تا آن روز طعم عشق را یکی دوبار چشیده باشی و بدانی قلب خطاکار آدمها گاهی چقدر کم ظرفیت است. من پر از استرس بودم، پر از درددل، پر از دوراهی و آدم سر راهم آدمی اشتباهی بود که دروغ می گفت. و من میان همه ی سردرگمی هام یک روز در وبلاگم نوشتم صبر و ایمان به نیرویی ورای آدم های اطرافم.

مامان می گوید لحظه هایی در زندگیش هست که وجود خدا را در تک تکشان حس کرده و زیسته. فکر کنم یک جایی یک کار خیلی خوبی انجام داده بودم یا یک جایی دریچه قلبم را رو به روشنایی باز گذاشته بودم که خدا مثل یک هاله مقدس احاطه ام کرده بود. آدم اشتباهی سر راهم یک شبه عوض شد، من عوض شدم و جمعه شبی ایمان با چند کلمه ی جسته گریخته دیدم را به دنیا عوض کرد آنقدر که تجربه ی تولدت بهترین خاطره ی عمرم باشد. به ایمان نگفته ام که چقدر مدیونش هستم چون او پرسید و من هیچ حرفی برای زدن نداشتم.

با خودم فکر کردم اسمش را بگذارم بحران بیست و چهارسالگی. بعد از همه ی مردها متنفر شدم. از تمام دورویی ها و دروغ ها و دلم برای یکی از بهترین دوستانم سوخت که باید برایشان آرزوی شادی کنم و پیش خودم پشت لبخندهایم فکر کنم ته رابطه تان کجاست که قبلش پر از دروغ و نفرت است.

اینها را نگفتم که از کسی بدت بیاید. شاید تا آن وقت همه را فراموش کرده باشی. شاید این آدمها هنوز هم بهترین دوستانمان باشند یا مثلا سالها گذشته باشد بی خبری از آن ها. هر اتفاقی این بین بیفتد تو هیچ وقت تولد بیست سالگی ات را فراموش نخواهی کرد و من هیچ وقت اشتباهاتم را. پشیمانم از اعتماد بی جایم و از افسردگی چند روزه ای که گریبانم را گرفته بود چون متروی تهران تا قبل از آن خفه ترین جای جهان بود. و خوشحالم. حالا حباب های رنگی واگن های قطار به خیالی دوردست می مانند که سالها پیش در نظرم قشنگ ترین و چشم نواز ترین صحنه ی روی زمین بودند. خوشحالم که آن جمعه شب درکافه به مرگ نزدیک شدم و بعد فهمیدم یک خوش آمد ساده بر اساس دروغ را به عشق و دل بستن ربط داده ام.

بعد ها که این ها را برایت بگویم یا یک روز بالاخره بعد از اینکه به دور خودم پیله پیچیدم عاشق شده ام، یا به جبر زمانه ازدواج کرده ام. شاید هم هنوز توی رویاهام سر می کنم و تو آن وقت باید خوب فهمیده باشی که با رویاهام چقدر شادترم و دیگر هیچ وقت به توصیه ی آدم های اطرافم گوش نخواهم داد که درِ قلبم را به روی هر کس و ناکس باز کنم.

دیگر هیچ گله ای از روزهای هفته قبل ندارم ولی اینها را برایت روزی خواهم گفت که بدانی در زندگی لحظه هایی هست هیچ قدرتی توان مقابله با حقیقت را ندارد مگر ایمان به نیرویی ورای همه ی آدم های اطرافت.



*تفال زدم به حضرتش این آمد. همین یک مصراع مرا بس.


پ.ن. دلم برای امام رضا تنگ شده، کسی این روزها آن طرف ها نیست؟




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 97 ،

حالا که دیوار باورهایم فرو ریخته، مانده ام چطور تکه های اعتمادم را از این ور و آن ور جمع کنم و از حالا با چه دیدی به آدم های اطرافم بنگرم.

زمان هر چند حلال مشکلات، ولی همیشه باور داشتم روزها که بگذرند یک چیزهایی جا می مانند، مثلا سادگى من در زیستن، مثلا خوب بودن هایم یا حتا اطمینان به اینکه هیچ کس دروغ نمی گوید مگر اینکه خلافش ثابت شود.

و حالا، تبدیل شده ام به آدمی که به راست گویی همه شک دارم.


+دارم هنوز آنى شرلى میخوانم.

هنوز هیاهو مینویسم.

و شما، پیشنهادی برای خواندن ندارید؟


+کاش یکی باهام از کتابهایی که خوانده حرف میزد، از کتاب هایی که هنوز نخوانده، از کتابفروشی هاى دنج، از کتابفروش هاى مهربان، از کتابهای جا مانده در کتابخانه ها، از... شاید آن وقت حالم خوش میشد و ایمان می آوردم به اینکه دنیا جای بهتری است.



+از فواید بیست و چهار سالگى اینکه بعد از دو هفته به این پى ببری که مرد زندگى نه کسی است که کتاب زیاد خوانده، نه کسی که شب در پیامى حالیت کند می داند روزهاى پ را می گذرانی و خسته اى و پاهات درد می کند، می فهمی مرد زندگى فقط کسی است که دروغ نمی گوید و به خودت اعتراف میکنی غلط کردم.


+جدی جدی بیایید یک بار بشینیم از کتاب ها برای هم بگوییم. لذت ناب.


+نیما فردا میرود، مامان به گریه افتاده و خانه مان غم دارد حتا اگر برادرکوچکه آهنگ های شاد بگذارد.


+آهای مردم، لطفا هیچ آهنگی را به اسم خودتان نزنید که فردا وقتی اگر نشستیم به شنیدن آن آهنگ یاد شما و خاطراتتان بیفتیم. لطفا.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 112 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2430
  • بازدید امروز :15
  • بازدید دیروز : 5
  • بازدید این هفته : 15
  • بازدید این ماه : 103
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه